X
تبلیغات
دختر همسایه
بعد از هر شبی , صبح خواهد آمد
az 1 shoroo konid
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 14:44  توسط شاهرخ  | 
صبحت هایم تمام شد و منتظر نظر هایتان در مورد طرز نگارش و خود موضوع هستم-در ضمن-brogan=کفش

مطالب را از اول بخوانید

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 17:21  توسط شاهرخ  | 
خیانت---لغتی که آن روز در ذهنم میپیچید.در فکر آن کلمه بودم و داشتم به سمت پارک نزدیک خانه حرکت میکردم که گوشی ام زنگ خورد: الو...شاهرخ کجایی-منتظرت هستیم-مخصوصا ستاره خانم که برایت بسیار بی تابی میکند__چشم فقط چند قدمی با شما فاصله دارم الان میرسم.آن روز با احمد و دوست دخترش و دوست دختر جدید خودم در پارک قرار داشتیم.اسمش ستاره بود.حدودا یک هفته پیش با احمد او و دوستش نرگس را در خیابان دیدیم که با قدم هایی ملایم-خرامان راه میرفتند.ما هم در آن موقع به ندای دلمان گوش کردیم و طرح رفاقت را ریختیم.ابتدا بی محلی می کردند ولی بعد از اینکه نرگس ستاره را صدا زد من هم از اسم او استفاده کردم و جمله ای گفتم که بسیار تحت تاثیر قرار گرفت: پس اسمت ستاره است...میگویند ستاره ای را که شبها در آسمان میبینیم ممکن است در واقع چند ستاره باشند که کنار هم قرار گرفته اند ولی ما آنها را یکی میبینیم-با این حال من کسی را شایسته نمیبینم که همجوار این ستاره شود...بعد از آن جمله کم کم زبان باز کردند و نهایتا صحبتمان به دوستی انجامید.دیگر میتوانستم آن سه تا را ببینم که روی چمن های پارک به گرمی کنار هم نشسته بودند.ستاره مانتو و شال قرمز برتن داشت و دوستش هم مانتو و شال سیاه...احمد هم نیک به خود رسیده بود-موهای اتو کشیده و مرتب که در کنار تی شرت اندامی طوسی ظاهر جالبی به او میداد.موهایش از فرط حرارت دستگاه اتوی مو به قهوه ای میزد.و اما به آنها رسیدم و سلام و احوال پرسی کردم.ظاهرا همگی منتظر وصال من بودند که این را از جو غم زده فهمیدم.سپس توجهم به ستاره جلب شد.چند شاخه از موهای خرمایی و مجعدش را بیرون انداخته بود که سفیدی پوستش را بیشتر نمایان میکرد.یاد شعری از نظامی گنجوی افتادم: زلفش چو شبی رخش چراغی / یا مشعله ای به چنگ زاغی.مانتوی قرمز با جنسی نیمه کشی برازنده اش بود.احمد و نرگس گرم صحبت بودند و من و ستاره هم داشتیم حرف های عاشقانه میزدیم.در بین صحبت ها به او گفتم:ستاره دوست دارم در حضورت شعر بگویم__برای من میخواهی شعر بگویی؟__بجز تو چه کسی لایق شعر سرودن است؟__بسیار ممنون-بفرمایید__ستاره---زلفت بدرید هر چه دل دوخت / این پرده دری تو را که آموخت؟.بعد از آن شعر با لبخندی شعف و رضایت خود را نمایان کرد و صحبت ها ادامه یافت تا اینکه صدایی توجه همه مان را جلب کرد.صدایی که به جمع مان رنگ و بو میداد...صدای گیتار.پسری آن طرف تر در حال نواختن گیتار بود و انصافا کارش بد نبود-گیتار-سازی زهی که احتمالا زاده تفکر شاعرانه مردم مصر یا اسپانیا است و با پیک یا انگشت نواخته میشود-معمولا بدنه چوبی تو خالی یا نیمه تو خالی دارد-طول اش حدود 60 سانتی متر است و 4 تا 6 سیم برای نواختن دارد و صدا در بدنه تو خالی اش میپیچد ودر نهایت صوتی زیبا را ایجاد میکند.با صدای گیتار به چشم های ستاره خیره شدم.چشم هایش زیبا بودند و من را به یاد چشم های دنیا می انداختند.دنیایی که دلم را شکست و عشقم را نادیده گرفت.عشق؟آیا من عاشق او بودم؟نمیدانم شایسته است که اسم احساسم را نسبت به او عشق بگذارم یا خیر.ولی دوستش داشتم-دوست داشتنی که حکمش از دست دادن بود.دنیا اوایل دختر وفاداری بود ولی بعد از مدتی پسر های دیگر جای من را در قلب او گرفتند-خیانت-بله قبل از رسیدن به پارک داشتم به همین موضوع فکر میکردم.موضوعی که کم کم داشت از ذهنم پاک میشد.چشم های ستاره را نگاه میکردم ولی برایم جذابیت چشم های دنیا را نداشتند.ولی دیگر او را فراموش کرده بودم.آن روز روز خوبی بود.بعد از ملاقات از هم خدا حافظی کردیم و هر کسی راه خود را در پیش گرفت.به خانه که رسیدم گوشی ام زنگ خورد.دکمه تماس را زدم و صدایی آشنا شنیدم:الو...سلام شاهرخ...صدایی آرام و ملایم-آن صدا صدای دنیا بود که بعد از چند هفته جدایی به من زنگ میزد.میگفت که با همه پسر ها قطع رابطه کرده است و فقط من را دوست دارد و میخواهد که دوباره با هم دوست باشیم.صدایش گرفته و بیمار گونه بود و به سختی میشد فکر کرد که حرف هایش دروغ است ولی من گفته هایش را نپذیرفتم و به او گفتم که قدر مرا ندانسته است.التماس کرد ولی غرورم اجازه نداد که او را ببخشم.در پایان جمله ای به او گفتم و گوشی را قطع کردم: آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟-او را از دست دادم به خاطر غرورم و دیگر او را ندیدم-حتی صبح ها موقع رفتن به مدرسه.چند روز بعد شماره اش را گرفتم ولی پس از چند بار بوق خوردن صدای مردی به گوشم رسید که گفت این شماره واگذار شده.فکر کنم که خانه شان از آن محل رفت.مدتی بعد رابطه ام با ستاره هم به هم خورد و با کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین به خانه ی تنهایی ام برگشتم.به آنجا رسیدم که با خود گفتم چه خوش گفت شاعر...عشق را باید پنهان کرد...ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز / کان سوخته را جان شد و آواز نیامد. 
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 17:16  توسط شاهرخ  | 
سویچ را وارد جایگاه مخصوصش کردم و چرخاندم.صدای موتور در آمد و ماشین به لرزه افتاد.حالا هر دویمان میلرزیدیم-هم من و هم ماشین پدرم-ولی لرزش من به خاطر ترس بود-ترس از اینکه مبادا پدرم از خواب بیدار شود و بفهمد که ماشین را بی اجازه برداشته ام.در هر صورت هر کاری دفعه اول ترس هم دارد.مانند اولین دختری که باهاش رابطه برقرار کردم که همان دختر همسایه بود.ترمز دستی را پایین بردم و ماشین را کم کم به راه انداختم و آن را تا سر کوچه راندم.سر کوچه ماشین را نگاه داشتم و با موبایلم زنگی به دنیا زدم:الو...کجایی؟__دارم میایم تا 1 دقیقه دیگر دم در هستم.دو دستم را روی روکش چرمی فرمان انداختم و چشم به راه دنیا ماندم.ماشین پدرم پراید بود.موتور انژکتوری - با 4 عدد سیلندر هر کدام به حجم 1323 سی سی و قطر 71 میلیمتر...قدرت موتورش در 5000 دور در دقیقه 63 اسب بخار است که برای من مبتدی بد هم نبود.نگاهی به عقربه بنزین انداختم که مبادا بین راه مجبور شوم خود را به پمپ بنزین برسانم و به صورت آزاد بنزین بزنم که خوشبختانه نیازی هم به این کار نبود چون تقریبا نصف باک پر بود-یعنی 19 لیتر از 37 لیتر گنجایش.همه چیز محیا بود برای اینکه من و دختر همسایه قدری به واسطه ی ماشین پدر خوش بگذرانیم.در خانه همسایه باز شد و یار از در بیامد-یاد شعری افتادم: گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکت شود/بدیدم و مشتاق تر شدم-مانتوی سفیدی و نیمه بدن نمایی بر تن داشت به همراه شلوار جین خاکستری که از زانو به پایین کمی گشاد میشد.فکر کنم که به آن مدل بوت کان گفته میشد.به هر حال این لباس ها بر زیبایی اش می افزود.با قدم هایی محکم به سمت درب طرف شاگرد آمد و وارد ماشین شد.با لبخند و سلام از هم پذیرایی کردیم سپس در حالی که به چشم های زیبای بزک کرده اش خیره شده بودم گفتم:چه زیبا شده ای__ممنون از لطفت شاهرخ جان__موافقی راه بیفتیم؟__بله عزیزم...پایم را روی پدال گاز گذاشتم و باعث شدم قدرت موتور به دیفرانسیل ها و متعاقبش به چرخ ها منتقل شود.ماشین به راه افتاد و من هم دیگر ترسم ریخته شده بود.ابتدا از کوچه پس کوچه های محله گذشتم و خود را به خیابان اصلی رساندم-سپس راه منطقه ای خلوت را در پیش گرفتم.دنیا گفت:دفعه اولت است که ماشین را کش میروی؟__راستش نمی توانم به تو دروغ بگویم...آره دفعه اولم است-خیلی مبتدی وار میرانم؟__نه خیلی هم بد نیست. این موقع از کنار پارکی گذشتیم و من به او گفتم: این هم از پارک خاطره انگیزمان-یادت هست چند بار این جا قرار گذاشته ایم؟_(با خنده گفت)_نه حسابش از دستم در رفته است-ولی از 3 بار بیشتر میشود...راستی حالا داریم کجا میرویم؟__جایی که بشود کمی پدال را فشار داد بی دق دقه ی نداشتن گواهی نامه__باشه ببینم چطور از من پذیرایی میکنی-حالا اینجا موسیقی هم داریم یا باید فقط از صدای بوق ماشین ها لذت ببریم؟__چشم این هم از موسیقی.ضبط ماشین را روشن کردم و صدایش را کمی بالا زدم.تا مقصد آهنگ گوش دادیم و صحبت های زیبا کردیم.به مکان خلوت که رسیدیم سرعت ماشین را بالا بردم.عقربه ی سرعت سنج حتی دقیق به سمت بالا قرار گرفت.هیچ ماشین دیگری در آن منطقه نبود متعاقبش و من هم پایم را به پدال گاز چسبانیده بودم.دنیا از آن سرعت بسیار لذت برد و برای افزایش زیبایی کار صدای ضبط را زیاد کرد.خواننده ی خوش ذوق داشت میخواند:
اون دوتا مست چشات - منو خوابم میکنه
ذره ذره اون نگات داره آبم میکنه....
محو چشم های دنیا بودم.حدودا 3 4 باری میشد که قرار گذاشته بودیم ولی تا آن هنگام زیبایی چشم هایش برایم یکنواخت نشده بود.خوشبختانه اولین سرقت ماشینم با موفقیت انجام شد.به کوچه رسیدیم.دنیا پیاده شد و به خانه شان رفت ولی قبل از رفتن...هم دیگر را بوسیدیم-بوسه ای که فراموش نشدنی بود.آنقدر از خودم بی خود شدم که در آن هنگام پایم از روی کلاج برداشته شد و ماشین خاموش کرد.با حالی بس آشفته و شیدا ماشین را پارک کردم و به خانه برگشتم.آخرین بار که عقربه بنزین را نگاه کردم 10 لیتر از آن باقی مانده بود!!!خوشبختانه پدرم هنوز خواب بود و مادرم هم مشغول پخت نهار-نهار-ولی آن بوسه مرا سیر کرده بود...ادامه دارد
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 19:48  توسط شاهرخ  | 
باز هم صبح شد.مثل همیشه وارد کوچه شدم ولی اینبار 10 دقیقه زود تر از دفعات قبل آمدم-آمدم به امید دیدن یار--- همیشه تا برآید ماه و خورشید / مرا باشد به وصل یار امید ---ولی او را ندیدم.ترسیدم که مبادا آنقدر برایش اهمیت نداشته باشم که چند دقیقه زود تر بیرون بیاید.دو دقیقه منتظر ماندم و دیگر داشتم کم کم دلسرد میشدم که ناگه صدایی بگوشم رسید-صدای در خانه آن دختر-چشم هایم به در دوخته شد-بله خودش بود با همان ظاهر جذاب همیشگی.با دیدن من لبخندی غیر ارادی بر چهره اش پدیدار شد که به سرعت آن را به صورت ارادی محو کرد.باز هم دلهره و اضطراب داشتم ولی اینبار خیلی کمتر بود.در حالی که من در طرفی از کوچه ایستاده بودم او به سمت دیگر آن رفت و رویش را از من چرخاند.با خود گفتم:معشوق همه ناز است و عاشق همه نیاز.نیرویم را در ماهیچه های :خیاطه - چهار سر ران - ماهیچه توام و دوسر ران جمع کردم و قدم های شمرده ای را به سمت او برداشتم. در حالی که پشتش به من بود بهش نزدیک شدم و با صدایی آهسته گفتم: سلام ...باز هم جوابی نشنیدم ولی بعد از کمی درنگ دوباره شروع کردم:خدا را خوش نمی آید که اول صبح این گونه به من بی محلی کنی...90 درجه چرخید و پشتش را به دیوار زد به طوری که من دست راستش قرار میگرفتم ولی هیچ چیزی نگفت و فقط جلوی پایش را نگاه میکرد.دوباره دهان را گشودم و سخنی را که از قبل آماده کرده بودم به زبان آوردم: معمولا گل ها شهدشان را از کسی دریغ نمیکنند تو چجور گلی هستی که با من این گونه رفتار میکنی_-لبخندی زد که برایم امید بخش بود و با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت: من شهدم را به هر کسی نمیدهم_گفتم:من هر کسی هستم؟ ولی جوابی نشنیدم-کمی با خود تامل کردم و دست آخر با لحنی جدی تر ادامه دادم:ولی من تو را میخواهم و این حرف ها در گوشم فرو نمیرود.دستم را در جیبم بردم و کاغذی را که شماره ای رویش نوشته شده بود را بیرون آوردم: این احتمالا به دردت میخورد_گفت: هیچ چیزت به درد من نمیخورد-از این حرفش کمی ناراحت شدم ولی به خودم نهیب زدم که باید جنگید!!!چشم هایم به جیب کاپشنش دوخته شد و فکری از ذهنم گذشت که آن را عملی ساختم.شماره را در جیب کاپشنش انداختم و یک قدم خودم را عقب کشیدم- بعد به من خیره شد و با تلفیقی از اخم و لبخند و با صدایی ملایم گفت:مرض داری؟-من هم با لبخند گفتم:اگر زنگ نزنی ناراحت میشوم-امید وار بودم که این ((ناراحت میشوم)) باز هم کارساز واقع شود-بعد خودم را به آرامی از او دور کردم و در کمال تعجب شماره را از جیبش در نیاورد.نه به آن که گفت:هیچ چیزت به درد من نمیخورد و نه به آن که شماره را به زور گرفت!خلاصه حسابی از کارم شادمان بودم و خود را دو برابر روز قبل تحسین میکردم.آن روز بعد از مدرسه همه اش چشمم به موبایل بود.هر چند دقیقه یک بار نگاهی به صفحه اش می انداختم که مبادا پیامی یا تماسی از دختر همسایه دریافت کرده باشم.کم کم ساعت 10 شب فرا رسید و من کمی نا امید شده بودم که با صدای موبایلم دوباره روزنه امید از آسمان تاریکم باز شد.سراسیمه گوشی را برداشتم و پیامی را که دریافت کرده بودم خواندم: سلام دوست من کم پیدا هستی؟-حالم بسیار گرفته شد چون این پیام از طرف دوستم احمد بود.من هم جوابی برایش فرستادم و در آن اتفاق امروز را برایش تعریف کردم و او نیز متعاقبش پیام دیگری فرستاد:هه-سر کارت گذاشته است پسر-اگر قرار بود زنگ بزند تا الان زنگ میزد.زیاد بهش فکر نکن-خدا حافظ...گوشی را به گوشه ای انداختم و غمناک رو به روی تلویزیون نشستم.به یاد مخترع تلویزیون ((جان لاجی برد)) افتادم و به روحش درودی فرستادم که با این اختراعش در چنین موقعیتی از غم کسی چون من می کاست.محو تماشای تلویزیون بودم که دوباره صدای تلفنم در آمد.ساعت حدودا 10 و سی دقیقه بود.با خود گفتم این احمد هم وقت گیر آورده است.ولی با کمال شعف و تعجب دیدم که پیام از طرف شماره ای ناشناس است: سلام-صبح شانس آوردی چون یک دقیقه بعد سرویسم آمد_چشم هایم از فرط خوشحالی سیاهی میرفت ولی خودم را کنترول کردم وپیامی برایش فرستادم:

خودم: منتظرت بودم دیر پیام دادی

او: دیگر شما به بزرگی خودتان ببخشید-چند سال داری؟

خودم: 18 تو چه؟

او: 17 سالم است-تو که آدم بد اخلاقی نیستی؟

خودم: چطور؟بهم میخورد بد اخلاق باشم؟

او: نمیدانم آخه امروز با عصبانیت آن شماره را در جیبم انداختی!

خودم: من معتقدم برای خواسته ها باید جنگید

او: جدن؟پس من جز خواسته های تو بودم

خودم: به شدت-میشود زنگ بزنم؟

او:باشه الان به اتاقم میروم و تماس بگیر

قلبم یک جورایی داشت با درد عجیبی میتپید که برایم لذت بخش بود.به اتاقم رفتم و در را بستم که با خیال راحت در مکنون سخن بگوییم.باهاش تماس گرفتم و سخن را با سلام شروع کردم و او گفت:علیک سلام-من هنوز اسم شما را نمیدانم_اسم من شاهرخ است ممکن است تو هم اسمت را بگویی؟_اسم من دنیا است_ا...فکر نمیکردم یک روز بتوانم با تو طرح رفاقت بریزم_حالا که توانستی پس غصه اش را نخور_پس تو من را از همین الان دوست خودت میدانی؟_کم و بیش ولی من فلا تو را نمیشناسم_نگران نباش کم کم آشنا میشویم-تو کلاس چندم هستی؟_سوم تجربی تو چی؟_من هم پیش دانشگاهی تجربی ام...با خودم فکر کردم جمله ای هوشمندانه بگویم  که او را تحت تاثیر قرار دهد:میدانی انتقال دهنده عصبی دپامین به چه دردی میخورد؟_نه اولین بار است اسمش را میشنوم_این ماده زمانی تولید میشود که آدم عاشق شود_اه چه جالب من فکر نکنم ترشح کرده باشم تو چه؟_من همین الان مغزم پر شده از دپامین_جدی؟برای چه کسی ترشح کرده ای؟_برای کسی که هر روز موقع رفتن به مدرسه میبینمش که منتظر سرویسش وایستاده...بعد به خنده افتاد و کم کم صحبت را تمام کردیم...مطمئن شدم که حرفم روی او اثر گذاشت...ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 20:39  توسط شاهرخ  | 
چند روزی گذشت و هر روز صبح او را می دیدم-ولی هربار که میخواستم به سمتش بروم و با او صحبت کنم ترس و دلهره وجودم را فرا میگرفت و مرا از انجامش منصرف میساخت.تا اینکه یک روز صبح شجاعت به خرج دادم.با خود گفتم هر چه بادا باد! این کار چه خطری میتواند برای من داشته باشد؟فوقش اینکه از من خوشش نیاید و دست رد به سینه ام بزند-ولی مهم نیست حد اقل دیگر خودم را سرزنش نمیکنم که چرا هیچ حرکتی برای خواسته ام نکردم.تمام شجاعتم را به کار گرفتم و در خانه را باز کردم و مثل همیشه او را در کوچه دیدم که منتظر سرویسش بود.دلهره به جانم افتاد.همان لباس های همیشگی را بر تن داشت و با وقار و ابهت کنار دیوار ایستاده بود.آرام آرام و با پاهایی لرزان به سمتش رفتم.نگاهش به من دوخته شده بود ولی هرچه بیشتر به او نزدیک میشدم سعی میکرد که نگاهش را از من بردارد.نزدیکش شدم-حدودا 5 متر فاصله داشتیم-اعصاب سمپاتیکم فعال شده بودند-اعصابی که برای موقعیت های ستیز و گریز به کار می افتند و انسان را آماده میسازند ولی این بار به ضرر من بود چون من نه قصد ستیز داشتم و نه گریز-تپش قلب و حرکات تنفسی ام شدید شده بودند-دهانم خشک شده بود که برای رفع آن همه ی اندک آبی را که در دهانم جمع شده بود قورت دادم.باز هم چند قدم جلوتر رفتم به طوری که دیگر پیدا بود من او را مخاطب قرار داده ام.دوباره نگاهم کرد-نگاهی تند و تیز که باعث شد سکوت را بشکنم.با همان چشم های درشت و ابرو های کمانی.چشم هایش به تنهایی بی رحم و خطر ناک به نظر می رسیدند ولی به دلیل وجود ابرو های کمانی کمی از شدت آن کاسته میشد.برای کاهش تعذیب لبخندی بر چهره آوردم و همراهش سلام کردم-ولی جوابی نشنیدم-کمی به خودم فشار آوردم و گفتم:میگویند جواب سلام واجب است...این موقع بود که لبخندی بر لبهایش نمایان شد ولی سعی میکرد آن را مخفی نگاه داراد-لبخندی که گونه های نیمه برجسته و لب های قیطانی اش را زیبا تر نشان میداد-در این موقع به یاد شعری افتادم:دل مجنون ز شکر خنده خون است...-این لبخند به من قدرت داد و از دلهره ام کم کرد.کمی فکر کردم و گفتم:راستش را بخواهی من احساس میکنم تو مانند گل هستی-صدایم کم قدرت و لرزنده بود که به نظرم مرا مبتدی نشان میداد ولی به هر حال توانستم جمله را به پایان برسانم و بعدش ساکت شدم و اجازه دادم که اکسیژن کافی به شش هایم برسد تا برای گفتن جمله ی بعدی قدرت داشته باشم.بعد از چند لحظه دختر به زبان آمد و گفت:درست احساس میکنی ولی دیگر مرا راحت بگذار.کمی به خودم فشار آوردم و سعی کردم جمله ی بعدی را هوشمندانه بگویم ولی در آن موقع هوشی در من یافت نمیشد:یعنی به نظرت من مزاحم هستم؟ مرا از خودت نران_هیچ نگفت و فقط کمی به آن طرف تر رفت و من هم به دنبالش راه افتادم و دوباره زبان را به لو لو کردم باز: دست رد به سینه ام نزن...میدانم که به زودی سرویس مدرسه ات می آید.در این لحظه فقط مرا نگاه میکرد-نگاهی که تحملش کار راحتی نبود و باعث میشد عضلات صورتم ناخود آگاه حرکت کنند که منجر به صحبت رایگان و لبخند بی مورد میشد.بعد از مقداری چرا و بله و هان و...که جوابی هم دریافت نکردم با لبخند به او گفتم:پس حد اقل فردا کمی زود تر بیرون بیا که تو را ببینم-اگر نیایی ناراحت میشوم.بعد خدا حافظی کردم و راه مدرسه را در پیش گرفتم.آن روز به خاطر عمل شجاعانه ام خود میبالیدم و موضوع را با افتخار برای هم کلاسی هایم تعریف میکردم و البته برای صحبت های نابه جا هم کمی خودم را سرزنش کردم-مثلا-بجای اینکه بگویم به نظرت من مزاحمم باید حرف قبلی ام را دنبال میکردم و میگفتم:تو اگر جای من بودی از کنار همچنین گلی بی تفاوت عبور می کردی؟ ولی در کل از کار خود خرسند و بودم و با خوشحالی و شوق دیدار دوباره شب را به صبح رسانیدم...ادامه دارد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 13:14  توسط شاهرخ  | 
بر اساس سرگذشت خودم

روز اول هنگام رفتن به مدرسه چشمم به او افتاد.آرام از کنارش عبور کردم که بهتر تماشایش کنم-حدس زدم که کلاس اول یا دوم دبیرستان باشد-دو یا سه سال کوچکتر از خودم-کاپشنی سفید بر تن داشت که احتمالا از داخل جنسش پشمی و از بیرون شمعی بود--شمع--شمع که خود را میسوزاند ولی اینجا سرنوشت من بود که در یاد آن دختر قطره قطره چون شمع بسوزم و آب شوم.و شلواری کرم و پارچه ای که خیلی به او می آمد و تصور نمیکردم رنگ دیگری چنین او را جذاب نشان دهد--چشمهایش--چشم های درشتش را به چشمم انداخت و نگاه نا آرامش احساس تعذیبم را دو چندان کرد-دیگر نتوانستم  جنبه های دیگر صورتش را ارزیابی کنم-ولی آن چشم ها-مرا به یاد شعری از فریدون مشیری انداخت: بدین افسونگری وحشی نگاهی / مزن بر چهره رنگ بی گناهی ...بالاخره و با سختی فراوان از کنارش گذشتم-ظاهرا منتظر سرویس مدرسه اش بود که ای کاش سرویسی در کار نبود-آن روز همه اش در فکر آن دختر بودم-دختر همسایه-که خانه شان فقط چند بلوک با ما فاصله داشت-به طوری که میتوانستم از پنجره اتاقم بالکن خانه آن ها را ببینم-و این بود ورود آن دختر به فکر آشفته من.بعد از مدرسه خسته و بی رمق به اتاقم رفتم و اولین کاری که بعد از عوض کردن لباس هایم کردم این بود که به سمت پنجره بروم تا شاید او را در کوچه یا بالکن خانه شان ببینم-چند دقیقه ای منتظر ماندم ولی اثری از او نشد-دست آخر خسته و غم زده به سمت تختم رفتم و خودم را به روی آن انداختم.احساس خلا عاطفی میکردم--خلا--چیزی که برای پر شدن هر چیز دیگری را به سمت خود میکشد.شاید خلا عاطفی هم مثل بقیه خلا ها عمل کند-چشم بسته به اولین کسی که برخورد کنم بهش محبت کنم به امید دریافت محبتی از او.چشم های دختر همسایه دوباره برایم متصور شد.چشماهیی که تحمل نگاهشان بسیار سخت بود.چشم هایی که بزرگیشان به من احساس کوچکی میداد.سخت در فکر او بودم که درهمان موقع به یاد قانون جذب افتادم: به هر چیزی که فکر کنی آن را جذب خواهی کرد-گفته میشود که هر فکری باعث ایجاد موجی الکترو مغناطیسی میشود که طول موج مخصوص به خود را دارد-یعنی ممکن بود که امواج حاصل از افکار من آن دختر را تحت تاثیر قرار دهد؟--نه--فکر کافی نبود.بالاخره تصمیم خود را گرفتم-باید یک روز صبح موقع رفتن به مدرسه رابطه ام را با او شروع کنم...ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 12:26  توسط شاهرخ  |